به لهجه ی باران

مهربانی جاده ای است که هر چه پیش تر روی ، خطرناک تر می گردد.

نمی توان بازگشت...

اما لحظه ای باید درنگ کرد و شاید چند گامی به بیراهه رفت.

مدتی است بر جاده ی هموار می رانیم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۸ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ توسط مرجان نظرات () |

چه جهل زشتی است در این شب قدر بودن و در زیر این باران ماندن

و قطره ای از آن را ، بر پوست تن و پیشانی و لب و چشم خویش

حس نکردن و خشک و غبارآلود ، زیستن و مردن !...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۸ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ توسط مرجان نظرات () |

   خدایا با یک دنیا آرزو قدم به این سرزمین گذاشتم.

    آرزوهای پاک ، آرزوهای خدایی ،

    آرزوهایی که هیچ رنگی از خودخواهی و

    کوته نظری نداشت.

    خدایا در این راه کمکم کن.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٩ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات () |

                وقتی که دیگر نبود، من به بودنش نیازمند شدم

                وقتی که دیگر رفت ، من به انتظار آمدنش نشستم

                وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست داشته باشد

                               من او را دوست داشتم

                       وقتی که او تمام کرد ، من شروع کردم 

                         وقتی او تمام شد ، من آغاز شدم

                           و چه سخت است تنها شدن!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٤ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات () |

غریب است دوست داشتن و عجیب تر از آن دوست داشته شدن!

وقتی می دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد

و نفس ها و صدا و نگاهمان در جانش ریشه دوانده است...

به بازیش می گیریم!

هر چه او عاشق تر...

ما سرخوش تر!

هر چه او دل نازک تر...

ما بی رحم تر!

تقصیر از ما نیست !

تمامی قصه های عاشقانه ،

اینگونه به گوشمان خوانده شده اند.

( دکتر شریعتی )

- با تشکر از دوست خوبم آقای مقدم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات () |

گاهی ،

تو حتی لب به سخن نگشوده ای

و من به انتهای آنچه خواهی گفت رسیده ام.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٩ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط مرجان نظرات () |

و مهربانیت از دور چقدر نزدیک است !

عجیب حس می کنم که جغرافیا ، دروغ تاریخ است !!! 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٩ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط مرجان نظرات () |

ماه محرم و به همه ی دوستای خوبم تسلیت میگم.

امیدوارم همه بتونیم تو این ماه از عزادارای واقعی باشیم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٠ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات () |

عشق عبارت است از همه چیز را برای یک هدف دادن

و به پاداشش هیچ چیز نخواستن.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٩ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط مرجان نظرات () |

سلام. خوبید؟!متفکر

 

 امروز یا بهتر بگم دیروز قهقهه روز خیلی خوبی بود.

 

 عید قربان.

 

 تا حالا به این عید فکر کردید؟متفکر

 

 چرا خدا از حضرت ابراهیم (ع) خواست که اسماعیلشو

 

 که بعد از سالها بش داده بود قربونی کنه؟!سوال

 

 و ابراهیم این کارو کرد چون خدا رو دوست داشت.

 

چون عاشق خدا بود!

 

 ماها چی ؟! وقت تمام

 

اسماعیلمون و قربونی کردیم ؟!

 

 سه شنبه توی دانشگامون دعای عرفه بود.

 

 چه قدر زیبا و دلنشینه این دعا.فرشته

 

همش عشق و دلبستگیه!!همش دوست داشتنه!

 

دوست داشتن واقعی.

 

 ای کاش همه ی ما آدما یه روزی به جایی برسیم که بفهمیم

 

 هیشکی جز خدا وجود نداره و همه چیز و همه کس خداست.بغل

                                       

                                       عیدتون مبارک.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٦ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات () |

ای خدای بزرگ!

تو چه باشی و چه نباشی ، من اکنون سخت به تو نیازمندم.

تنها به این نیازمندم که تو باشی!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات () |

آه که چه قدر فاصله ی ما دور است! فکر می کنم

هیچ وقت نرسی و من در کنار این دنیا تنها بمانم

و تو همیشه منظره ی من باشی!

مگر غرورها را برای آن نمی پروریم تا بر سر راه

مسافری که چشم به راه آمدنش هستیم ،

قربانی کنیم ؟!

.تا حالا شده احساس تنهایی کنید؟! شده بین این دنیا

و همه ی دلتنگیاش خودتون و تنها احساس کنید با

یه مسیر طولانی پیش رو که هیشکی جز خودت،

تنهای تنها نباید این مسیر و بره؟!

چقدر بعضی وقتا همه چی سخت میشه!

حس می کنی تو یه برهه از زمان گیر کردی و

جز تحمل سختیا گریزگاه دیگه ای نداری!

چرا گاهی هیشکی حرفت و نمی فهمه؟!!!

تا کجا باید رفت...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۱ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات () |

مرا ببخش !

که این چنین آرام پا در راه کج گذاشته ام

این چنین ساکت،

این چنین خموش

مرا ببخش!

که نتوانستم مثل ابرهای بهاری گریه کنم،

پاک شوم

و مثل کودکی شوم

که هر چه پاهایش بزرگ می شود

بال هایش کوچک و کوچک تر  می‌ شوند

مرا‌‌ ببخش!

که‌ روحم ناصاف‌ است و زبر

مرا ببخش که ‌هر تار گیسویم را‌ کسی‌ می کشد

مرا ببخش!

که بوی خوش پاکی نمی دهم

مرا‌ببخش!

مرا‌ ببخش!

قول‌ می‌ دهم‌ طغیان کنم

رودخانه‌ ی ساکتی بودم،

قول می دهم جریان یابم!

قول می دهم‌

هر تار‌ گیسویم‌ ، خیر‌ و برکت را به زمین‌ شانه کند.

قول‌ می دهم

برق‌چشمانم را به آسمان معطوف کنم

و با زمزمه‌ ی باران،پاک شوم.

و بت‌ ها را با رعد‌ چشمانم خرد کنم.

مرا ببخش!

مرا ببخش!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱۱ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات () |

اگر امروز قلبی را شکسته ام

اگر انسانی را به وادی سرگردانی و انحراف کشانده ام

اگر در خودسری های خود ره پیموده ام

پروردگارا ، مرا ببخش

اگر یاوه و گزاف گفته ام

اگر از نیاز و درد روی برتافته ام که مبادا از فشار آن ها رنج برم

پروردگارا ، مرا ببخش

اگر لذاتی را که مال من نیست طلب کرده ام

اگر به قلب خود اجازه داده ام تا ابدیت را رها کند

و در بر دنیای مادی جول کند

پروردگارا ، مرا ببخش

گناهانی که در پیشگاهت اعتراف کرده ام را ببخشای

گناهان نهانی که از چشمم پوشیده مانده اند

گناهانی که خود از آن ها آگاه نیستم بر من ببخشای

ای خداوند هستی ، آنچه را نمی دانم به من بیاموز

و یاریم ده تا زندگی کنم.

 

(بچه ها، شب قدر و به همتون تبریک میگم.

شاید تا حالا هیچکی این شب عزیز و بهتون تبریک نگفته باشه!

ولی من میگم.

میگم چون یه فرصته.میگم چون با این که کم سعادت بودیم

بازم سعادت پیدا کردیم که دعوت بشیم.

ای کاش بتونیم تو این شبای عزیز از فرصتایی که بهمون داده میشه،

خوب استفاده کنیم.

دعا کردن واسه همدیگرم فراموش نکنیم...)

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٧ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات () |

به همان قدر که چشم تو پر از زیبایی است

بی تو دنیای من ای دوست، پر از تنهایی است

این غزل های زلالی که ز من می شنوی

چشمه ی جاری اندوه دلی دریایی است

دل خوش عشق شما نیستم ای اهل زمین

به خداوند که معشوقه ی من بالایی است

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۸ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات () |